|
مذاب ها یادگاری های بیقراری.... بی نگاه تو من مغضوب ترین گستره ام ، به رنگ قرمز غروب
| ||||||
|
آنروز که میخواستی بگویی دوستم داری دستت پر از عطر سیلی بود ! و چه جانانه پاشیدی اش روی نیم رُخم.... و من چقدر وفا دار بودم به رد کبود انگشت هایت ... و دردشان را بیادگار تا اینجایی که تو دیگر نیستی ، نگه داشته ام و خواهم داشت ... دردها دو دسته اند.... یکی دردهایی که انسان را از پا در می آورند و دیگر ، دردهایی که انسان را برپا میکنند .... حالا فهمیدم که چقدر دوستم داشتی... حالا میفهمم که چقدر باید دوستت داشته باشم... باید هر لحظه بر رد یادبودت هزاران بوسه زنم .... تقدیم به معلمی که خاطره ی سیلی اش ماندگار شد
بعد از او دیگر هیچوقت اذان نخواند .... نه اینکه نخواست بخواند ....
نتوانست .... چرا که بغضی سنگین ، راه گلویش را سد میکرد و آوای حنجره اش پیش از آواز در گلویش آوار میشد.... چه کار دشوار و سنگینی است وقتیکه او نباشد و بلال بخواهد اذان بخواند ... چگونه می توانست بخواند ؟ این برده ی سیه چرده ، و طعم سوز شلاق چشیده همینکه یادش می آمد که هیچ شبی از شب هایش حتی خواب هم نمیدید به چشم یک انسان، نیم نگاهی هم اگر شده ، باورش کنند ! آنوقت با پیام آور خدا بر روی یک سفره طعام میل کند و در جوارش بنشیند و بر فراز مسجدش آواز آسمان بخواند ؟؟؟!!! چگونه میتوانست نامش را در این آواز فریاد کند ، وقتیکه او دیگر نبود ؟ ... مگر بغض امانش میداد ؟ حنجره اش همینکه به نامش میرسید فلج میشد... و هق هق گریه ، امان از دلش می برید.... آری ....
دیگر ، محمد مرده بود ..... (حرف های تنهایی... سایه روشن) رحلت رسول گرامی اسلام (ص) بر همه ی مؤمنین جهان تسلیت باد پی نوشت: دینی بر من بود که میبایست برای رحلت حضرتم تسلیتی مینوشتم ، که متأسفانه دیروز بدلیل عدم دسترسی ام به نت نتوانستم به این مهم بپردازم، اکنون توفیق آن یافتم که دینم را ادا کنم . گاهی رسیدن به آستانه های مرز سکوت حس و حال غریبی دارد.... انگار نزدیک یک آخری ! و کمی دورتر از یک سرآغاز ! مثل انتهای یک بذر و آغاز یک رویش... رنسانس عجیبی است... مثل پوسیدگی برخی از شاخه های یک درخت و جوانه زدن شاخه هایی سبز و تازه... مثل مرگ و تولدی دگرباره ... مثل چرخش مردمک ها از منظری به منظر دیگر و رقص نور و رنگ در منشوری که بواسطه ی چرخش نگاهی اتفاق می افتد .... مثل یک ایدئولوژی متروک و ترسیم یک جهانبینی تازه تر... مثل سکوت پر از یاد خدا در معبدی دور و خلوت که تو را در نیروانای عجیبی معلق کند همچون قاصدکی سبک که با هر تلنگری از موج باد بی وزن برقصی و خویش را در آغوش گستره ایی احساس کنی که وسعتش بی نهایت مرتبه پهناور تر از سینه ی مادر است ! و ترنم آوایش مسحور کننده تر از لالای عاشقانه ی مادر بر جان مینشیند.... میتوان مثل همه ی اینها تصورش کرد .... او همه ی این حالت هاست و همه ی این حالت ها او نیست !.... آنچیز که من میگویم ، چیز دیگریست ، او اتفاقی همیشه است و چه دردناک است که ما همیشه ایی باشیم بی اتفاق او ... او نه در منطق میگنجد و نه در عقل و فلسفه.... او در دل اتفاق می افتد و در عشق میروید و در دوست داشتن میشکفد.... و چه زیبا و چه شور انگیز و چه صمیمانه .... آنجا که هر صدایی در مرز سکوت پایان میپذیرد حرف های او آغاز میشود و آنجا که هر منیتی متروک میشود او گام مینهد... و آنجا که هر دلی بی دلدار میشود اوست که مجنون میشود .... انگار این غریبه آشنایی نزدیک است .... و برای ما آشنایان ، او غریبه ایی دیرینه .... گاهی رسیدن به آستانه های مرز سکوت حس و حال غریبی دارد.... انگار نزدیک یک آخری ! و کمی دورتر از یک سرآغاز !...... (حرف های تنهایی... سایه روشن ) پی نوشت: تنگ هنر دوست عزیز و جدید مذاب هاست توصیه میکنم بخوانیدش. [ سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ] [ 11:58 ] [ سپهر ]
شما آنقدر بزرگ هستید که در کلام کوچک من نمیگنجید دنیای کوچک ما اندازه ی باورهای بزرگ شما نیست انگار غریبه شده ایم با غربت نفس های بشماره افتاده ی شما نمیدانم شراب درد را از کدامین ساقیِ صبر پیاله پیاله سر کشیدید که اینگونه مست ، سنگین نفس میکشید شما را با چشم کاری نیست ، خوب میدانم شما هرآنچه را که باید ، به دل دیده اید چشم برای دیدن زرق و برق هاست شما در جام دل خون ها خورده اید شما در انتحاری مقدس در بزم آتش و خون چه دیدید .... که فراتر از عاشقانه ها رقصیدید شما به مرگ هم خندیدید ...... اینجا را بخوانید ..... او سیب را به درخت پس داد [ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 14:53 ] [ سپهر ]
سی و شش سال که زمان را به عقب برگردانیم به آغاز شکفتن گلی می رسیم که نامش نرجس است هنوز باطراوت و هنوز سرشار از عطر یک دشت پر از نرگس نوشکفته.... [ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 08:30 ] [ سپهر ]
(( مدام میکوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم ، چیزی توضیح ناپذیر را توضیح بدهم، از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم، چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است ، چه بسا این چیز در اصل همان ترسی ست که گاهی درباره اش گفت و گو شد، ولی ترسی تسری یافته به همه چیز، ترس از بزرگ ترین و کوچک ترین ، ترس ، ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف، البته شاید این ترس فقط ترس نیست، شاید چیزی ست فراتر از هرچه که موجب ترس می شود))....
فرانتس کافکا _ نامه هایی به میلنا فتبارک الله احسن الخالقین.... در نگاهش هزاران آفتاب درخشید و بر لب هایش هزاران بوستان شکفت حیرت انگیز ترین موجود خلقت را آفریده بود و خلایق از کران تا کران آفرینش مهیا بودند برای سجده ایی پر از رمز و راز به پای مخلوقی شگفت که حیرت شگرف خالق را برانگیخته بود بگونه ایی که ز آن پس لبخند هایش فُرمی دگر داشتند و نگاهش شوری دگرگونه... همه می بایست به پای چنین تازه واردی سجده می کردند بدون هیچ استثنایی حتی همانی که هفتاد هزار سال عبادت نموده بود گویی که این باید ، بایدی بی چون و چرا بود ! همه چیز از یک دلتنگی عمیق آغاز شد... از یک تنهایی ژرف و بزرگ... از تنهایی اویی که حس میکرد تنهاست، نه اینکه تنها بود ، که فرشته ها همه بودند ، اما نه آنگونه که مختار باشند که آنگونه بودند که باید و آنگونه که هرچه بود ، بودند و چیز دیگری جز هر آنچه که بودند ، نبودند.... از کجا معلوم که اگر آنان در میان گستره ی بیکران خواهش ها و هوس ها اختیاری داشتند باز هم همانگونه که بودند می بودند ؟ و این سؤالی بود که اندوه غریبی از معنای تنهایی را بر وجودش ریخت.... او کسی را میخواست که در میان هوس های پر جذبه و خواهش های دلفریب ، از روی اختیار او را برگزیند، او را دوست بدارد ، به او دل بسپارد، دوستی و عبادت و پرستش فرشته هایی که برای دوست داشتن ، برای عبادت و برای پرستش خلق شده بودند دیگر لطف چندانی برایش نداشت... احساس میکرد تنهاست و بی همتا ... عاشقی است بی هیچ معشوقی ... قراری است بی هیچ بیقراری... مأمنی است بی هیچ قلب شکسته ایی... نگاری است بی هیچ نگارگری... نگاه زیبایی است بی هیچ آینه ایی... بهاری است بی هیچ بوستانی... شاعری است بی هیچ انگیزه ایی برای سُرایش شعرهایش... و خدایی است بی هیچ انسانی... و عاقبت ، انسان را آفرید ، اوج هنرش را و حیرت اش را....
فتبارک الله احسن الخالقین و این جمله ، جمله ی شگفت انگیز کمی نبود.... مخلوقی متفاوت و برتر از هر آنچه که تا کنون خلق کرده بود... همتایی برای تنهایی هایش.... معشوقی برای عاشقی هایش... بیقراری برای قرار هایش.... قلب شکسته ایی برای آغوش پر مهرش... نگار گری برای تصور ذهنی شکوه و جلالش... آینه ایی برای شوخ چشمی های زیبایش... بوستانی برای دمیدنِ دمِ بهار گونه اش برای شکوفاندن ... انگیزه ایی برای سُرایش عاشقانه هایش... و کدام عاشق است که معشوق را در چنین ابعادی نمی آزماید ؟! دلبستن و دلسپردن به عشقی بزرگ در این معاشقه مستلزم سر افرازی معشوق است در آزمون بزرگ و حساس عاشق.... و شیطان نباید سجده میکرد!... که اگر سجده میکرد ، معشوق چگونه محک میخورد ؟ و عیارش در این عشق چه بود ؟ اگر سجده میکرد ، باز هم همان قصه ی همیشگی، باز هم همان تنهایی و دلتنگی... نقشه ی خدا از همان آغاز اینبود که شیطان سجده نکند... و اگرنه شیطان مگر میتوانست سجده نکند ؟! او از خود اختیاری نداشت ، تنها انسان مختار بود.... چرا انسان از دو عنصر متضاد ساخته شد ؟ نقشه ی خدا از همان آغاز اینبود، مخلوقی از پست ترین عنصر آفرینش (( لجن )) و متعالی ترین عنصر آفرینش (( روح خداوندی)) یعنی آغازی با تضادی بزرگ ... و سجده نکردن شیطان بهانه ایی بود برای مأموریتی بزرگ و حساس و وسوسه هایی که میبایست از آغاز خلقت انسان آغازیده می شدند تا معشوق را به چالش بکشانند تا کدامین دلها لایق چنین عاشقی بی تاب خواهند شد.... بخوانید قلم دوستان عزیز را : سمیه , سایه , زهرا , ماه سلطان , امپراتور بهار , فرداد , سهبا ، مهرداد , رفیق , کیارش , میکائیل .
[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 09:20 ] [ سپهر ]
آنشب که دستت را در دست آن اماراتی کثیف دیدم بغضم گرفت ... افسوس خوردم برای این آغوش های گرانبها که به چند درهم کثیف حراج میشوند .... دیگر شعر نمی گویم برای چشم هایت..... دیگر ساحل شان خلیجی است.... رد پا برهنگان 50 سال پیش بر آنها نقش بسته .... چقدر ......... ارزان شده ایی ! (حرف های تنهایی.... سایه روشن) خندیدی و من فکر می کردم که دیوانه ایی ... چقدر دیوانه ات بودم آنروزها .... امروز فهمیدم که تو به دیوانگی های من میخندیدی .... (حرف های تنهایی .... سایه روشن) [ چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ] [ 12:12 ] [ سپهر ]
من به گوش خود شنیده ام چگونه بیست وپنج تکیه زد به سایه سار رادیکال و بعد.... شعر (پنج) را سرود! بارها دیده ام چطور کسری از سر ممیزی کودکانه میپرید واعداد خردسال روی بردارهای کج سرسره سوار میشدند! ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ من به ایکس و وای که ازپشت نرده های سادهء برابری هیچوقت به هم نمیرسند مثل عاشقان فیلمفارسی نگاه کرده ام و صفررا روی بال دفتر حساب با دو دست خط کشی شده بارها سوار کرده ام...... +++++++++++++++++++++++ من هنوز هم نگفته ام چطور یک شماره روی تخته ءسیاه اسیر شد شکنجه شد ومرد.... و...... مابقی را اینجا بخوانید. [ چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ] [ 08:19 ] [ سپهر ]
یکبار نوشتی دوستت دارم....
من هزاربار خواندمش.....
من چند بار بگویم دوستت دارم
تا تو یکبار بخوانی ام... ؟
(حرف های تنهایی.... سایه روشن)
یک قطره از نگاه تو کافیست
تا بدانم چقدر عاشقی ،
حالا تو بگو بدانم من چندتا دریا نگاهت کنم ؟
(حرف های تنهایی ... سایه روشن) پی تسلیت نوشت:
پدر بزرگ بخشی از تاریخ زندگی خانوادگی است ، وقتیکه دیگر نیست چقدر همه ی اهالی زندگی جای خالیش را حس میکنند ، خاطرات کهنش را و نگاه پیر و مهربانش را و آخرین قصه ی یلدایش را .... پدر بزرگ دانیال عزیز دیگر هیچ شب یلدایی قصه نخواهد گفت.... روحش شاد باد، دانیال عزیز تسلیتم را پذیرا باش.... گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که بباغ آمد از اینراه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس اُنس است ، غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد [ یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 ] [ 11:46 ] [ سپهر ]
امشب سیه گیسوانی بلند
آراسته میشوند
در بزم صمیمانه ی دلهامان ...
و پیر خرابات بازهم از طاقچه ی پدر بزرگ هامان
در میان جمع ما مینشیند به غزل خوانی ....
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که بباغ آمد از اینراه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس اُنس است ، غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
امشب ایران عزیز قصه ها میگوید برای فرزندان البرز
از آرش و کمانش و جانش که در تیر رها شد بخاطر وسعت بیشتری از خاک ،
خاکی که نامش ایران شد ....
امشب فردوسی شاهنامه میخواند ...
امشب فرزند زال هم هست ، و سیمرغ و پرهایش و سهراب و رودابه ،
و بیژن و منیژه و افراسیاب و هفت خوان رستم ...
امشب سعدی هم هست و دیوانش و پند و اندرزهایش...
امشب جشنواره ی رسم هاست
امشب میان لب هایم زمزمه ها میکنم
که چقدر من عاشق ایرانم ......
امشب بیا برای هم فالی بزنیم
شاید قرعه ی دل هامان بنام هم افتد ...
خداوندا امشب میخواهم سوگندت دهم
که در بلندایت تا همهء صبح ها و همهء فرداها همچنان مهر و صفا و صمیمیت را در دل مردم شریف و بزرگوار سرزمین جاویدمان بگسترانی و لبخند را آنگونه که شایستهء لبهای مردم عزیزم هست، بر لبانشان نقش بیاندازی و قلبهایشان را آنگونه که سزاوار بهترینهای روزگارند به شادی به تپش اندازی..... میخواهم سوگندت دهم به چشم های نجیب پدر بزرگ و مادر بزرگهای این سرزمین کهن ، کاری کن که دیگر بر هیچ تصویری از فرزندان ایران زمین، ردی از رنج، زخمی از درد ، اشکی بر گونه ، نباشد.....
آمین یا رب العالمین
یلدایتان فرخنده و مبارکباد
[ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:34 ] [ سپهر ]
گاهی مجذوب کشش هایی میشویم که فراتر از عشق اتفاق می افتند و در دوست داشتن ریشه میدوانند ، گویی این کشش ها از مغناطیس قدرتمندی تغذیه میشوند که هر براده ایی را از دل خاک های روزمرگی ها بیرون میکشد و به آغوش جذاب خویش می رباید ، این همان آغوش به مهر آکنده ایی است که رنگ و بوی ماوراء الطبیعه دارد و گاه آنقدر سرشار از شور و مهر و حرمت است که ناخودآگاه گونه را خیس شبنم های پاک و شفاف چشم میکند.... برای چشم هایت قصه ایی خواهم شد همرنگ تلاطم دلت....
(حرف های تنهایی.... سایه روشن) [ یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:25 ] [ سپهر ]
باز هم قرار ما باشد زفاف دل و دیده .... انگار پشت پنجره ی تو یک غوغای ساده نیست .... نکند از خیال ، گیسوان بلندی بافته ایی .... و خدای دیگری در اُلمپ تراشیده ایی .... برای کاسه ات امیدی به پستان های گاو سامری نیست .... نیل هنوز نخشکیده .... نمیدانم چرا اینجا معجزه خیلی زود غریب میشود.... (حرف های تنهایی.... سایه روشن) [ دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390 ] [ 13:11 ] [ سپهر ]
الهی ، در این برمودای مرموز و پرکشش شوق آوازم بخش تا همچون بلال از مناره های حنجره، تداعی اشک فاطمه باشم بر گونه، که نماز خاطره انگیز محمد را به خاطره مینشست و در احساس داغ رمل های تفتیده از هرم آفتاب از داغ شقایق بیشتر بسوزم تا آتش عشق.... که مادر گزنده ترین کودکش را نیز دوست میدارد و سینه به دهانش میگذارد...
الهی ، در ضیافت حضورت، سخاوتمندانه تر از حاتم ، جان به بذل میسپارم اگر از جام نگاهت قطره ایی سهم کویر نگاهم باشد که من روییدن در قطره ایی از حقیقت را دوست تر میدارم تا پوسیدن در دریایی از واقعیت ....
الهی ، تو بگو عاشق کیست ؟ ... معشوق کیست ؟ ... تو بگو در مسلخ کدام قربانگاه دل به کدام اسماعیل سپرده ایم که بدینگونه مسخ شده ایم و تو اینگونه تنها و تو اینگونه بیقرار و تو اینگونه آشفته ایی...
حسین ، تو بگو عاشقی از که آموختی که بدانگونه تن به تیغ سپردی و سر به نیزه که چنین عشقی شگفت انگیز ترین تجربه ی معشوق بود ، که چنین عشقی عارفانه ترین زیارت معبود و صعب ترین راه مقصود ....
الهی ، تو بگو عاشق کیست ؟... معشوق کیست ؟... که چشمان بیقرار زینب در کدامین قرار رنگ شهامتی شگفت گرفت ، به کدامین لبخند دلش قرص شد و در کدامین غروب آفتاب را به آفتاب بدرقه کرد بی آنکه قامت خم کند ......
(حرف های تنهایی....به استقبال تاسوعا میروم برای افتخاری دگربار به سروران آزادی و معرفت و دلاوری و آشنایی با بانویی که بیانش بیشتر به غرش شیر ماننده بود تا مرثیه) [ یکشنبه 13 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:55 ] [ سپهر ]
خار شدن در چشم انسانها خیلی آسان و ساده است ، فقط کافیست حرمت انسان ، رعایت نشود، و خاص شدن چه راه صعبی است در میان سنگلاخ های طاقت فرسا، نمیدانم هنوز در کجای اینراه هستم اما همینکه نور دوست از دور دستهای بعید بر من سوسو میزند ، احساس میکنم به مدینه ایی در حال نزدیک شدنم که از این فاصله ایی که من هستم و ایستاده ام و مینگرم ، بودنش همچون تلألو نور الماس میدرخشد و من گویی که در پوست خود نمیگنجم و از باورهایم فراتر رفته ام که گاه احساس میکنم تعبیر خواب هایم صادقانه تر از هر صبح صادقی در باورهایم میشکفند و در ایوان چشم هایم مینشینند، در اینجا فرصت های نابی هست که در باورم میرویند و پوست میشکافند و به جوانه مینشینند برای گل دادن ، فرصت هایی برای لمس لحظه های ناب عاشق شدن ، و انسان را بمعنای حقیقی کلام لمس کردن و دوست داشتن ، فرصتی برای به ماوراء مرزبندی اندام ها فکر کردن ، جایی که دوست داشتن ها صادقانه گل میکنند و بر مشام عطر افشانی میکنند ، آنقدر در روزمرگی های ما دوست داشتن ها را هرز کاشتند و هرز نمایاندند که دیگر وقتیکه میخواهیم صادقانه بر باورهایمان سنجاقشان کنیم و بر کارت پستال هایی بنویسیم شان و به دل های هم پست شان کنیم دستمان برای نوشتنش نمیچرخد و مدادهامان برای لغزیدن بر برگها و نوشتنش نمیغلطند بلکه میلنگند و زبان هامان در زنجیرهای محکم تردید برای بیانش گرفتار میشوند ، دوست دارم حصار همه این نچرخیدن ها و نغلطیدن ها و تردیدها و اسارت ها را بشکنم و ساده بگویمت ، دوستت دارم ، دستم را بچرخانم ، مدادم را بغلطانم ، و زبانم را از حصار تاریخی این تردید بزرگ ، رها سازم ، ""دوستت دارم"" ، ساده ، اما صمیمی تر از هر باوری و زلال تر از هر شبنمی خفته بر سپیده دمانِ گلبرگ های مخملین گلها ....
(حرف های تنهایی.... سایه روشن) [ سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390 ] [ 09:50 ] [ سپهر ]
سه خواهر داشت و پنج برادر ، پدرشون رحمت خدا رفته بود مادرشون رنجور و بیمار... پسر ارشد خانواده بود ، زمین کوچکی داشتند که بر روی آن کشاورزی میکرد... اوضاع اقتصادی خیلی نابسامان شده بود و کسی باید در نبود پدر برای خانواده پدری میکرد و این مسؤلیت سنگین را میپذیرفت و پذیرفت... یک شب همه ی خواهرها و برادرها را دور هم جمع کرد و گفت : من همه ی مسؤلیت شما را بر عهده میگیرم و سخت کار میکنم تا شما در آینده برای خود کسی باشید و بر این عهد می مانم و شما هم قول بدهید که مجدانه درس بخوانید و تلاش کنید که آینده تان را بسازید.... آنشب همه به برادر بزرگتر خود قول دادند ... از فردای آنشب ، او کار کرد و زحمت کشید ، در سرما و گرما از هیچ تلاشی دریغ نکرد... حتی تشکیل زندگی هم نداد و ازدواج نکرد... سال به سال شکسته تر شد و برادرها و خواهرها ضمن کمک به او درس خواندند و پیشرفت کردند... مادرشان زندگی را وداع گفت و رفت... از آن خواهرها، دو تاشون مهندس شدند و دیگری جراح و متخصص زنان و زایمان و از برادران یکی جراح و متخصص مغز و اعصاب و دیگری جراح و متخصص قلب و عروق و سه تای دیگر مهندس ... و برادر بزرگشان ، هنوز کشاورز و هنوز مجرد اما شکسته ، خوشحال و راضی و سرافراز.... مثل شمعی رو به خاموشی اما بگرداگردش هشت شاپرک عاشق در طواف.... زندگی با وجود چنین ایثارهایی چقدر زیبا و با مفهوم است.... و چه زیبا رنج باغبان با لبخند شکوفه ها همچون شبنمی که دل به هرم آفتاب میسپارد و بخار میشود و در لایتناهی یک بی نهایت بزرگ محو میشود ، پایان میپذیرد ....
پی نوشت: هر چه خواندید افسانه نبود ، حقیقت دارد.....
[ یکشنبه 29 آبان ماه سال 1390 ] [ 11:43 ] [ سپهر ]
چشم در چشم هایش دوخته بودم ، گویی به اختیار خویش دل بگردابی سپرده بودم که در چشم هایش مست می چرخید! چشم هایش دلم را در کام حریص خویش آرام، آرام می بلعید! و من در این چرخش دیوانه وار ، دل به جریانی سپردم که عقوبتش برای چشم های ضعیف من ناپیدا بود! من میخواستم در نگاهش محو شوم ، همچون ژاندارک که در آتش.... من میخواستم در نگاهش بخار شوم، همچون شبنمی که وجود بر قلب خورشید میسپارد..... من میخواستم در نگاهش قلب زلیخا باشم ، پر از تمنای چشم های یوسف..... ملتهب از عشق.... رسوای عاشقی....دل بریده از قصر و مصر و عزیزش..... اما این خواستن ها دلی میخواست به وسعت عشقی عظیم که خداوندگارِ آنچنان نگاه های پر رمز و راز باشد... و من همچون ابراهیم ، میبایست کارد تیزی بر حلقوم دلبستگی هایم بگذارم و قربانیان را یکی، یکی به مسلخ بکشانم و ذبح کنم چرا که عشق هزینه دارد و هر نگاهی که از عشق خداست، در معبد پرستشش از پرستنده قربانی میخواهد!.....
تیغی بر حلقوم... مهیا برای کشیدن بر گردنی که همهء وجودت از کشیدن تیغ بر او میلرزد..... همچون تن خیس و عریانی در سوز سردبادی زمستانی.....
و بناگاه شنیده شدن صدای گوسفندی از دور که می آید به مسلخ یک قربانی و ندایی که در گوش ابراهیم نجوا میکند تو عاشق باش ، ما هزینه اش را خود میپردازیم........ (حرف های تنهایی.... سایه روشن)
عید قربان بر هرآنکس که منیت هایش را برای رضای خدا و خدمت به انسان قربانی میکند ، مبارکباد ... بیچاره گوسفندان..... [ یکشنبه 15 آبان ماه سال 1390 ] [ 12:19 ] [ سپهر ]
مونالیزای نگاهت....
بد جور بر باور لئوناردو نشسته بود....
که در شام آخر مسیح ، همه ی مریم ها
برای پرکشیدن فردایت ،
بر لب هایشان ژکُند آفریدند....
صلیب ها را گفته بودی ،
دست و پا و پیکرت ، برای بوسه بر میخ هاشان،
بیقرار است اگر،
تو را به او میرسانند....
و شام آخر نگاهت
عجیب برق شوق می پراکند
بر مردمک هایی که
حجاب پلکها را عقیم می کرد....
شاپرک ها را گفته باشم
از شما عاشق تر
گُلی است که بر سنگ میروید !...
و تمنای چشمی که سنگ را ذوب میکند ...
و پیکری که برای وصال
غرق در بوسه های میخ ، بر صلیب میشود....
(حرف های تنهایی... سایه روشن)
[ دوشنبه 9 آبان ماه سال 1390 ] [ 11:53 ] [ سپهر ]
در میان بودن هایی برای نبودن
نبودن هایی هست برای بودن ....
در این مزرعه دست هایی هستند برای کاشتن درد....
و نگاه هایی که بر اندام عریان درد چشم می چرانند
برای سیراب شدن شهوت !....
و داس انگار افسانه است...
و علف های هرز ،
دندان تیز کرده اند برای جویدن اصالت....
و شاعران مرده ایی که سخن میگویند
زنده تر از هر زنده ایی ....
(حرف های تنهایی.... سایه روشن)
پی نوشت: گرامی میداریم یاد قیصر عزیز را در هشتم آبان، سالروز پر کشیدنش، روحش شاد.... [ شنبه 7 آبان ماه سال 1390 ] [ 12:12 ] [ سپهر ]
از معبر چشم های لیلا گذر میکنم ، این چشم ها مرا به جنون نمیکشانند ، من بدنبال نقاش و خالق این چشم هایم که چنین نگاهی را آفرید، دیگر برای لیلا و برای چشم هایش و برای دلش ، دنبال واژه های زیبا و ناب نمیگردم، میخواهم بید باشم بر گذرگاه نسیمِ چیره باورهایی که معجزه میکنند در آفرینشِ طرز یک نگاه... فرهاد تیشه اش را در عشقِ به شیرین به استثمار کشید و سینه ی کوه را منقش کرد به تصویر عشق، اما تیشه را باید به تندیس عشق زد ، ابراهیم گونه ، تا پرستش بگونه ایی دیگر جلوه کند در کالبد حقیقت، و چه سخت است چشم دوختن به قلب خورشید ، اگر نگاه ، از دوست داشتن، خدا نباشد !
(حرف های تنهایی.... سایه روشن) [ سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390 ] [ 09:31 ] [ سپهر ]
چشم به چشم های سحر انگیز یوسف دوخته بود.... در تمنای عشقی که به آسمان دوخته شده بود و زمین با خود می اندیشید که میتواند با تیغ هوس رگ این پیوند را قطع کند! و یوسف چشم در چشم هایی آسمانی مست و مدهوش و حیران و دلباخته و زمین در خیالی خام به دلربایی عقیمی دلبسته بود و کاردهایی در تلاش برای توجیح عشق زلیخا که بجای ترنج ، دست ها را ببرند.... و معشوق وقتیکه آسمانی باشد زیباترین چهرهای زمینی به استخدام شیطان در میآیند تا عاشقش را به تصاحب خویش گیرند......(حرف های تنهایی.... سایه روشن) [ چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:56 ] [ سپهر ]
|
||||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||